به نسیمی همه ی راه به هم میریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم میریزد؟
سنگ در برکه می اندازمو میپندارم
با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد
عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است
گاه میماند و ناگاه به هم میریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آوردست
دل به یک لحظه ی کوتاه به هم میریزد
آه.یک روز همین آه تو را میگیرد
گاه یک کوه به یک که به هم میریزد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:40  توسط حسین میلانی
|
آن که دایم هوس سوختن ما میکرد
کاش می آمد و از دور تماشا میکرد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:31  توسط حسین میلانی
|
از کعبه به بت خانه تا مسجد و می خانه
مقصود خدا عشق است باقی همه افسانه
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 2:26  توسط حسین میلانی
|
هم اکنون جاده را می پرستم
نه برای اینکه به امیدم میرساند
بلکه برای اینکه مرا با امیدواری میکشاند.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 19:10  توسط حسین میلانی
|
میگویند شیشه ها احساس ندارند
ولی وقتی بر روی شیشه ی بخار گرفته ی اتاقم
نوشتم:
دوستت دارم
دیدم به آرامی گریست.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 19:8  توسط حسین میلانی
|
بین رویاهای شبانه جست و جویت میکنم
نرگس عشق منی هرلحظه بویت میکنم
برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد
ای گل ناز بهاری آرزویت میکنم
دوستت دارم با تمام غصه ها
خویش را قربانی هر تار مویت میکنم
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 18:44  توسط حسین میلانی
|
در تمام لحظه هایم هیچکس
خلوت تنهاییم را حس نکرد
آسمان غم گرفته هیچگاه
برکه ی طوفانیم را حس نکرد
آن که سامان غزلهایم از اوست
بی سر و سامانیم را حسنکرد
(غم گرفته)
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 22:42  توسط حسین میلانی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 15:55  توسط حسین میلانی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 19:4  توسط حسین میلانی
|